آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد:
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آ ن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
آروم کنار جدول خیابون راه می رم ..کاشکی ثانیه ها توو این چند لحظه بی هوده گشتن گم می شدن .خالی از هر احساسی قدم بر می دارم .رد پاهام رنگ گیجی و غربت رو دارن ..به کفش های خودم نگاه می کنم ..مشکی! مشکی! ساده ی ساده !
به سگ کوچولویی که تنها دلخوشی یکی از ادم های وزغی این شهر نگاه می کنم ! حیوونها هیچ کدوم احتیاجی به پوشیدن کفش ندارند . با خودم فکر می کردم که چه قدر برای یک اسب سخته که به جرم شریف بودن و نجیب بودن محکوم هستش به پوشیدن کفش.....
پ.ن۱:مثل این که من باید هر بار بنویسم که حوصله شنیدن و یا خوند ن نصیحت های هیچ کسی رو ندارم ...!پس لطفا" دیگه نصیحت نکنید !
پ.ن۲: نمی دونم چی باعث می شه که خیلی ها فکر کنن هر چی از توو مغزشون رد می شه باید الزاما" درست باشه !و مرتبا" نصیحت کنند و دیوار صوتی رو بشکنند !
پ.ن۳: عزیزم الزاما" منظورم تو نبود !
پ.ن۴: صابر از زمره ی هیچ کس خارجه!
از دانشگاه که بر می گردم از شکنجه زار شبا نه ی این شهر غریب می گذرم از پله های تنهایی بالا می رم و می رسم به خونه!
خورشید و نور رو در گور تاریکی دفن می کنم ! هر چه سریعتر پرده های خونه رو پایین می اندازم تا لشکریان نور به اتاقم حمله نیا رند.با صدا قت و روراستی سر سفره ی سردم می شینم . ابی رو روشن می کنم .هر ثانیه ای که می گذره روحم بیشتر با صدای ابی امیخته می شه . با تنهایی توو قلمرو تاریکی ام راه می رم . گیج گیج به بودن و نبودنم فکر می کنم . دلم می خواد ثانیه ها رو خفه کنم و از لحظه ها فرار کنم .به زندگی دچار شدم ! چه قدر پوچه! به پوچی عشق بازی لکاته ی پیر ناموس پرستی با جوانی نو بالغ.! چشم هام رو می بندم تا غیر از سیاهی هیچی نبینم . نصفه شب شده .چشم هام رو دوباره باز می کنم . باز هم بی کسی عریان شده و داره وسط خونه می رقصه....دلم می خواد یکی رو بغل کنم و گریه کنم ...چند بار توو موبایلم رو نگاه می کنم ..دنبا ل اسمی آشنا می گردم .اسم کسی که بوی بی کسی نده ..ولی مثل اینکه اسم ها هم چیزی جز نقا ب نیستن !
امشب هم مثل بقیه ی شب های زندگی ام بالشم رو بغل می کنم و اونقدر گریه می کنم تا بالشم توو بغلم بخوابه ....
پ.ن۱: مثله گاو چراگاه نصیحت سهراب سیر سیرم ! حوصله نصیحت رو اصلا" ندارم!(البته غیراز صابر)!
پ.ن ۲: هیچکی نصیحت نکنه !
كاش چون پاييز بودم....كاش چون پاييز بودم
كااش چون پايير خاموش و ملال انگيز بودم
برگ هاي ارزوهايم يكا يك زرد ميشد
افتاب ديدگانم سرد ميشداسمان سينهام پردرد مي شد
ناگهان طو فان اندوهي به جانم چنگ مززد
اشك هايم همچو باران دامنم را رنگ ميزد
وه... چه زيبا بود اگر پاييز بودم
وحشي و ر شور و رنگ اميز بودم
شاعري در چشم من شعر مي خواند...شعري اسما ني
در كنارم قلب عاشق شعله ميزد
در شرار اتش دردي نهاني
نغمه ي من ..... همچو اواي نسيم پر شكسته
عطر غم مي ريختبر دلهاي خسته
پيش رويم :
چهره ي تلخ زمستان جواني
پشت سر:
اشوب تابستان عشقي ناگهاني
سينه ام منزلگه اندوه و درد و بي گماني
كاش چون پاييز بودم ...كاش چون پاييز بودم
باز هم من زحمت دارم! می خوام جواب دو تا سوالم رو بدین!یکی اش که نظر خواهیه!
۱ـ به نظر شما زندگی شهری در اینده بهتر از امروز می شه؟؟(اگه اره چرا ؟ اگه نه چرا؟ از چه لحاظی؟)
۲ـ فکر می کنید تفاوتی که در زندگی شهری اینده و البته در شهر های اینده رخ می ده چی هستن ؟ و چه تاثیرات مثبت و منفی به جا می زاره؟؟؟( پیش بینی کنید)
ممنون می شم اگه دوستان واقعی من که هیچ و قت من رو تنها نمی زارن واب سوالم رو بدن!!!


