تبليغاتX
سکوت صدا

تا حالا در به دری کشیدی؟؟؟؟

غربت رو چی؟؟؟

در به دری توی غربت رو چی؟؟؟

خیلی سخته!سخته ؟نه نه حرفم رو پس می گیرم !تلخه!گسه!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آینه |
موضوع:





این جا هوا عشقه !!!!!!

سرد سرد ...هوا داره یخ می زنه!!!!خیلی خوشحالم که لباس گرم نپوشیدم ....هیچ وقت این کار رو نمی کنم ...چون دلم می خواد با تمام وجودم سرما رو تجربه کنم ....

دیشب به این نتیجه رسیدم که ادم های این شهر واقعا" جالب هستن ....

دوستی که ثانیه به ثانیه باهاش بودم ...دیشب لحظه ای که بهش نیاز داشتم نبود .....غربت چیز قشنگیه ...تنهایی قشنگتره ..ولی بی کسی یه چیز وحشتناکه !

دلم خیلی گرفته!!!!!!از مردم اینجا ..از زندگی ...از رسم بد زمونه ...از رفاقتها ..

یه بار یه دوست بهم گفت : اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

(اس ام اس یه دوست خیلی جالب بود ....شلاق های غربت رو با تمام وجودت حس کن )

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آینه |
موضوع:





-چیه؟    

-هیچی فقط خواستم اسمت رو بگم .

-ادم هر کاری دوست داشته باشه انجام می ده؟؟تا حالا شده دوست داشته باشی بری توو جاده تهران داد  بزنی؟؟

-نه!!

-هر وقت دلت خواست بهم بگو ....حتما" می برمت

               .........................................

کاش می شد امشب بهش زنگ بزنم که منو ببره وسط جاده داد بزنم !!!!

کاش میشد واقعا" الان دلم می خواست برم توی جاده ی کردستان سر اون دره که دور و برش فقط کوهه ..توی اون طبیعت وحشی و ترسناک ..توی اون تاریکی هولناک ...خودم رو رها کنم و داد بزنم ...تقریبا" یه هفته می شه دارم زور می زنم که گریخ کنم و نمی تونم !!!!!وای خدا من چه ادم عجیبی هستم ...چه دختر عجیبی هستم ...

.............................

یه وقت فکر نکنی می دونی چی میگم!!!

اول این که نمی دونی چرا می خوام داد بزنم

دوم اینکه نمی دونی چرا می خوام توو جاده داد بزنم

سوم این که نمی دونی چرا می خوام سر دره توی تاریکی و سرمای کردستان داد بزنم !!!

..............................

دارم صفحه های مختلف کتاب های حماسه ی دنیا رو ورق می زنم ....با خودم فکر می کردم زندگی من شبیه کدوم یک از ژانر های ادبی هستش؟؟ حماسه؟؟ مرثیه؟؟ غزل؟؟؟....

۱۸ مهر ماه

+ نوشته شده در ساعت توسط آینه |
موضوع:





من عاشق شب هستم ...شب زده و شب زاده!!!خاتون تنهای شب !!!!

معمولا" شبها ساعت ۶صبح می خوابم !!!!کلا" با اومدن شب ۱۰۰برابر انرژی می گیرم!!!!

امشب که داشتم تووی خیابون ها و جاده های وطنم واسه اخرین بار می گشتم احساس ترس کردم!!!از یه چیزی می ترسیدم ولی نمی دونستم از چی!!خیلی وقت هستش که ترس رو حس نکردم ....یادم نمی اد چه جوریه!!فکر کنم ترس بود ...

از همه چی خالی شدم و همه چیم از پوچی پر شده!!

زندگی...

احساس عجیبی دارم ..تا حالا این حس رو نداشتم !حس یه مرد بی گناه که داره قدم قدم به چوبه ی دار نزدیک می شه!!!

پ.ن کلی حالم گرفته شد!!!!همین الان یکی از دوستهای خیلی خوب قدیمی ام بهم گفت که داره طلاق می گیره(البته این خبر به حس بالا ربطی نداره)

+ نوشته شده در ساعت توسط آینه |
موضوع:





حضور یه چیزی یا یه کسی توی زندگیم کمه!! ....آره !!!دلم واسه بی کسی تنگ شده ...هوس بوی منگ کننده ی غربت روکردم!!!!

دلم واسه نوشیدن شراب تنهایی توی جام شب تنگ شده.......

دلم می خواد هوای یخ زده ی آذربایجان رو با تمام عظمتش توی ریه هام جا بدم!!!!!

از همین الان می تونم درد شلاق های غربت رو روی شونه هام حس کنم!!!روز جمعه ۳ مهر قراره برگردم ...معلوم نیست تا کی!!!!ا

پ.ن۱)گاهی وقت ها احساس می کنم باید خیلی عجیب باشم...از تموم چیز هایی که زجرم میده لذت می برم!!!!!و دلمم واسه شون تنگ هم میشه!!

پ.ن۲)امروز کلا داشتم فکر میکردم که چرا این بالا نوشتم "کابوس رفتنت بگو...."

درحالی که می دونم  تا حالا رفتن هیچ کسی واسه ام کابوس نبوده!حداقل اون موقع که وبلاگم رو درست کردم بودن یا نبودن کسی واسه ام مهم نبود !!!البته الان هم نیست !!!

درسته به آقا صدای ایران (ابی )علاقه مند هستم ولی خوب ...هر چی فکر می کنم دلیلش رو نمیفهمم!!

پ.ن۳)حوصله بچه ندارم!!!!!!این بچه بازی رو تموم کن دوست عزیز !!!وبلاگ نمی نویسم که اعصابم خورد شه!!!

+ نوشته شده در ساعت توسط آینه |
موضوع:





سلام دوست های عزیزم !!!

امید وارم حالتون خوب باشه !!!

نوشته ی زیر مربوط به یکی از دوستان ناشناس من هستش!!(که بدون اجاز ه اش اینجا گذاشته ام!!!!!)

نظر همه رو ر مورد قلم این دوست عزیز و.... می خوام و همچنین میخوام برداشتتون رو از آینه با نظر این دوست خوب مقایسه کنم!!!!

آینه نامی تاریک در پشت شیشه های خیس از اشک
آینه طلوعی سرد در میان صبخ های غبار الود
آینه غروبی تلخ در لجنزار غرور و تباهی پنهان
آینه سکوتی مبهم میان پرده های آلوده به خیانت
آینه شیهه اسبی در صحنه رقابت با خوک های ....
آینه ناله درد یه زن در چنگال خودپرستی و اسیر مبهم یک درد
....
........................
آینه طلوعی سبز در زرفای نهانی بارگاه ربوبیت
اینه ناله پاک یه دختر در آغوش خداوند
..
.
.
.
.

پ.ن:از انجایی که این نظر خصوصی بود من فکر کنم منظور از  اینه همین خود من بودم نه شیء اینه!!!!به هر حال من اینجا نظر شما رو بیشتر در مورد شخص اینه می خوام نه در مورد شیء اینه!!!!!!!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آینه |
موضوع:





امروز ۲۶ مهر ماه

                                     تولدم مبارک!!!!!

 

تنها خودمم!! غریب غریب!!! واسه خودم تولد گرفتم!!! کیک و یک عالمه تزیینات!

از ساعت ۱۲.۰۰ دیشب به همه ی دوست هام  زنگ زدم که تولد خودم رو تبریک بگم!!!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آینه |
موضوع:





آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

                                    دست خطی که تو را عاشق کرد:

                                         شوخی کاغذی ماست بخند

                                                                               آدمک خر نشوی گریه کنی

                                                                                کل دنیا سراب است بخند

                                     آ ن خدایی که بزرگش خواندی

                                    به خدا مثل تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در ساعت توسط آینه |
موضوع:





توی دانشگاه   سر کلاس وقتی از این خیابون های شلوغ که بوی غربت  می دن رد می شم به صورت ادم ها نگاه می کنم ...به صورت های که لبخندی تصنعی رو با خودشون به زور یدک می کشن به نقاب های خوشگل و مهربونشون نگاه می کنم ..کمی پایین تر ! به کفش هاشون ۱ انگار نمی دونن هر کاری که بکنن هر چه قدر هم نقابشون سفید و معصوم باشه باز هم کفش هاشون درونشون رو نشون می ده !از  بعضی از کفشها  کثافت می باره ... بعضی از کفشها با این که خیلی شیک اند ولی از بد بختی پشت  لبخند گشاد و قورباغه ای صاحبشون با ادم حرف می زنن .... بعضی ها سوراخ اند بد جور هم سوراخ !معمولا" سوراخ رو قایم می کنن تا کسی از سوراخ عظیم زندگیشون خبر دار نشه !

آروم  کنار جدول خیابون راه می رم ..کاشکی ثانیه ها توو این چند لحظه بی هوده گشتن گم می شدن .خالی از هر احساسی قدم بر می دارم .رد پاهام رنگ گیجی و غربت  رو دارن ..به کفش های خودم نگاه می کنم ..مشکی! مشکی! ساده ی ساده !

به سگ کوچولویی که  تنها دلخوشی یکی از ادم های وزغی این شهر نگاه می کنم ! حیوونها هیچ کدوم احتیاجی به پوشیدن کفش ندارند . با خودم فکر می کردم که  چه قدر برای یک اسب سخته که به جرم شریف بودن و نجیب بودن محکوم هستش به پوشیدن کفش.....

پ.ن۱:مثل این که من باید هر بار بنویسم که حوصله شنیدن و یا خوند ن نصیحت های هیچ کسی رو ندارم ...!پس لطفا" دیگه نصیحت نکنید !

پ.ن۲: نمی دونم چی باعث می شه که خیلی ها فکر کنن هر چی از توو مغزشون رد می شه باید الزاما" درست باشه !و مرتبا" نصیحت کنند و دیوار صوتی رو بشکنند !

پ.ن۳: عزیزم الزاما" منظورم تو نبود !

پ.ن۴: صابر از زمره ی هیچ کس خارجه!

+ نوشته شده در ساعت توسط آینه |
موضوع:





از دانشگاه  که بر می گردم  از شکنجه زار شبا نه ی این شهر غریب می گذرم از پله های تنهایی بالا می رم و می رسم به خونه!

خورشید و نور رو در گور  تاریکی  دفن می کنم ! هر چه سریعتر پرده های خونه رو پایین می اندازم تا لشکریان نور به اتاقم حمله نیا رند.با صدا قت و روراستی سر سفره ی سردم می شینم . ابی رو روشن می کنم .هر ثانیه ای که می گذره روحم بیشتر با صدای ابی امیخته می شه . با تنهایی توو قلمرو تاریکی ام راه می رم . گیج گیج به بودن و نبودنم فکر می کنم . دلم می خواد ثانیه ها رو خفه کنم و از لحظه ها فرار کنم .به زندگی دچار شدم ! چه قدر پوچه! به پوچی عشق بازی لکاته ی پیر ناموس پرستی با جوانی نو بالغ.! چشم هام رو می بندم تا غیر از سیاهی هیچی نبینم . نصفه شب شده .چشم هام رو دوباره باز می کنم . باز هم بی کسی عریان شده و داره وسط خونه می رقصه....دلم می خواد یکی رو بغل کنم و گریه کنم ...چند بار توو موبایلم رو نگاه می کنم ..دنبا ل اسمی آشنا می گردم .اسم کسی که بوی بی کسی نده ..ولی مثل اینکه اسم ها هم چیزی جز نقا ب نیستن !

امشب هم مثل بقیه ی شب های زندگی ام بالشم رو بغل می کنم و اونقدر گریه می کنم تا بالشم توو بغلم بخوابه ....

 

پ.ن۱: مثله گاو چراگاه نصیحت سهراب سیر سیرم ! حوصله نصیحت رو اصلا" ندارم!(البته غیراز صابر)!

پ.ن ۲: هیچکی نصیحت نکنه !

 

+ نوشته شده در ساعت توسط آینه |
موضوع:






BEGIN: PLEASE INSERT THE CODES BETWEEN ... TAGS INTO YOUR OWN PAGE'S SECTION! --> کد متن متحرک JavaScript Codes

< if